|
آيا كسي از امام زمان خبر دارد؟
آيا كسي مي داند حال او خوب است يا نه؟
رخصت ديدار در حديث غمت درماندهام،در آرزوي ديدارت فرسودهام و در حسرت يك نگاه و در اشتياق يك تصوير رخ بر خاك نياز سائيده ام . ديدگانم فرصت ترسيم آرزوي سبزم را يافتهاند و در خلوت انتظار صادقانه رازهاي ناگفته را بر چهرهام نقش دادهاند . بيگانه دردي است عشق تو وزيبا غمي است به انتظار قدمهاي سبزت زيستن . با هر نفس تو را مي طلبم كه درمان دردهايم هستي و در هر رؤيا تو را جستجو ميكنم كه روشني ديدگانم توئي . محبوب من !مهدي جان ! اسير كدامين بند گشتهام كه چشمانم را از لطف ديدارت محروم گردانيدهام و راه به كدامين بيراهه رفتهام كه تو را در آنجا منزل نيست . آسمان!دوستي هايم به خورشيد ولاي تو مزين است وسپيده دم هستيام جلوه از عشق تو يافته .مصراع زندگيم با قافيه تو پايان خواهد يافت.بيا و قدم بر ديدگانم بنه تا نور بصيرت يابند و حقيقت را برايم تفسير كن.
آقا امام زمان کی مي ياد؟ در یکی از ملاقاتهایی که حضرت امام (ره) با خانواده ی شهدا داشتند ، فرزند شهیدی 3-4 ساله را برای تبریک خدمت حضرت امام آوردند کودک در آغوش ایشان با حالتی معصومانه پرسید: " آقا امام زمان کی می آید؟" حضرت امام که از پرسش کودک تعجب کرده بود ، علت این سوال را از همراهان کودک جویا شد. دایی کودک گفت: بارها شده است که این کودک از مادر خود می پرسد: پدرم کی می آید؟ و مادرش هم در پاسخ می گوید: آن روزی که امام زمان (عج) بیاید پدر هم همراه امام زمان(عج) خواهد آمد.
شهردار بهشتی
شهید مهدی باکری - شهردار ارومیه
باران شدید بود. گفت: «باید بروم». گفتم: «کجا» نگفت. گفتم: «باید من را ببری!» به زور راضی شد. آن روزها در شهرداری معاونش بودم. رفتیم به یک محله حلبی آباد، نزدیک فرودگاه. گفتم: «چرا اینجا؟» به باران وتندی آب جوی و خانه های حلبی اشاره کرد و گفت : «ما شهردار این شهریم. باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم.» پیاده شد. رد جریان آب را گرفت، رفت دید آب سرازیر شده رفته داخل یک خانه. در زد. پیرمردی آمد بیرون، گفت: «چی شده؟» مهدی آب را نشان داد و گفت : «ما ...» پیرمرد عصبانی بود و گل آلود. هر چی از دهانش در آمد به شهردار و هر کس که می شناخت و نمی شناخت ، گفت. مهدی گفت : «اگر یک بیل بیاوری بدهی به ما، کمکت می کنیم این آب را ...» پیرمرد رفت و همسایه ها آمدند، بیل آوردند. آن شب من و مهدی جوی کوچکی کندیم و آب را هدایت کردیم بیرون کوچه، تا اذان صبح طول کشید. تازه فهمیدم که مهدی [باکری] شب های قبل را کجا صبح می کرده.
هوا تاريكه!من دارم بين دو واژه ي آشنا اما نا مفهوم قدم مي زنم:شهيد ، گمنام. و هر باركه مي رم و بر مي گردم فاصلشون بيشتر ميشه! شهيد يعني؟ يعني كسي كه به چيزي شهادت مي ده و كسي كه شهادت ميده از شك گذشته و به يقين رسيده. يعني چيزي را با تمام وجود باور كرده. اما چه چيز را؟ حق؟ اگر حق، پس شهادت يعني باور و سپس فرياد يك حقيقت! و شهيد كسي است كه حقيقت نهفته اي را بي محابا فرياد مي زنه!... و حقيقت گاهي گم مي شه،گاهي گنگه،نامفهومه،و گاهي هم گمنام! خوب!يه طرف قضيه حل شد.پس ديگه لازم نيست قدم بزنم. همينجا، همين كنار مي ايستم و تنها به فرياد گمنام يك حقيقت فكر مي كنم!
دوست |