|
به چشمانت می نگرم. چشمانی که از خستگی کبود شده . خسته از دیدن قدس در بند شیطان. ولی از انتظار خسته نیست. انتظار آزادی سرزمین زیتون، سرزمین فلسطین. سرزمینی که نژاد پرستان صهیونیست خواب بنا کردن هیکل سلیمان را در آن دیده اند. ولی چه خواب بی تعبیر و بی حاصلی. چشمانت غمگین است. غمگین از مشاهده شهادت مادر و پدرت. ناله خواهرت و گریه برادرت. ولی ... فان حزب الله هم الغالبون اکنون زمان جنگ است. جنگی که از ابتدای تاریخ وجود داشته و تا ابد ادامه دارد. جنگ حق و باطل. عده ای به خیال خود با تجهیزات و تکنولوژی نظامی قصد تغییر چهره خاورمبانه را دارند. ولی گویا هشت سال دفاع مقدس را فراموش کرده اند. همان ها بودند که خدا آنها را شکست. ولی گویا درس عبرت نگرفتند و باز شیطنت می کنند.
باید حرکت کرد. سکوت را شکست.
چرا؟
تا حداقل لبخندی را بر لب دخترک فلسطین آزاد بنشانیم.
به امید آن روز.
« اي حيات! با تو وداع ميکنم. با همه زيبائيهايت؛ با همه مظاهر جلال و جبروت؛ با همه وجود وداع ميکنم. با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خداي خود ميروم. و از همه چيز چشم ميپوشم.... اي پاهاي من! ميدانم شما چابکيد. ميدانم که در همه مسابقهها گوي سبقت را از رقيبان ربودهايد. ميدانم که فداکاريد. ميدانم که به فرمان من، مشتاقانه بسوي شهادت، صاعقهوار به حرکت در ميآئيد. اما من آرزوئي دارم. من ميخواهم که شما به بلندي طبع بلندم به حرکت درآئيد. به قدرت اراده آهنينم محکم باشيد. به سرعت تصميمات و طرحهايم سريع باشيد. اين پيکر کوچک، ولي سنگين از آرزوها و نقشهها و اميدها و مسئوليتها را، به سرعت مطلوب، به هر نقطه دلخواه برسانيد. در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ کنيد. من چند لحظه بعد به شما آرامش ميدهم. آرامش ابدي! ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد. ديگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم کرد. ديگر به شما بيخوابي نخواهم داد. و شما ديگر از خستگي فرياد نخواهيد کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهيد کرد. از بيغذائي، از گرما و سرما شکوه نخواهيد کرد. آرام و آسوده، براي هميشه، در بستر نرم خاک، آسوده خواهيد بود. اما... اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم، لحظات لقاء پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ، بايد زيبا باشد.» |