|
باز هم ایام عزاست. ایام عزای بی بی دو عالم. خانم فاطمه زهرا. اگر به مدینه بروی صدای فریاد حسنین رو از کوچه های بنی هاشم می شنوی. فریادی که مادر را، همان پاره تن رسول خدا، همو که عده ای سیلی بر صورتش زدند و ... سیلی زدند و داغ بر دل فرزندانش تا ابد نهادند.
اینجا شلمچه است؛
همین
از کودکی به ما گفته بودند :« روی زمین دنبال آسمان نگردید. هر چه هست آن بالاست» و این را کرده بودند یک قانون بدون استثناء و تبصره . امروز من می خواهم یکی از استثناهای این قانون را رو کنم. گرچه زحمت پیدا کردن آن را من نکشیده ام. برای پیدا کردن تبصره های این قانون ، یک عالمه خون ریخته شده است. باور کن!
سرفه ... سرفه ... سرفه ... ! حساب آنها که توی خیابان ، با صدای خشک نفس هایشان از کنارم رد شده اند، از دستم در رفته. از درد به خود می پیچند، یک گوشه در خودشانمچاله می شوند و ریه هایشان، اذن دخول هوا را صادر نمی کند. به یکی از ایشان گفتم که شلمچه کجاست؟! چشم هایش شد چشمه اشک. سینه اش زخمی بمب های شیمیایی همان جا بود. می گفت که ماسک به تعداد بچه ها نبود!
می دانی رفیق؟! ما آدم ها عادت کرده ایم تا دو تا مشکل سر راهمان می بینیم، فوری سر خر را کج می کنیم و برمیگردیم. انگار یادمان رفته ، بعضی ها بودند که زیر رگبار گلوله ، فقط « هدف» را می دیدند و بهانه برای برگشتن نمی آوردند. آنچه در شلمچه مهم بود، این بود که رزمنده ها ، سرعت عمل را به دست بگیرند. در صورت تسلط بر منطقه، ایران می توانست برتری خود را در جنگ ثابت کند... .
خیلی ها شلمچه را با غروبش می شناسند. اصلا نذر می کنند که غروب به شلمچه برسند. نجوای غروب شلمچه با بقیه ساعات روز فرق می کند. فقط باید یک بار امتحانش کرد.
شلمچه هنوز هم گلوگاه عراق است. کمی آنطرف تر حسینیه شلمچه قرار دارد (عکس بالای وبلاگ را نگاه کنید) ، با نشانه های پررنگ پایداری ، تانک های به گل نشسته، مین های خنثا نشده، کلاه و قمقمه های سوراخ شده، نخل های بی سر. اول حرفم از تبصره و استثناء نوشتم. می خواهم بگویم دریچه های آسمان، توی خاک شلمچه بار بود، قدم به قدم!
آن روزها شهر غریب و مظلوم توی ایران زیاد بود. مردم بی دفاعی که زیر رگبار گلوله و خمپاره و موشک، پرپر می شدند و خانه هایی که آجر به آجر با مهر بنا شده بودند و اشاره یک خمپاره ، ویران می شدند ... هویزه هم یکی از همان شهرهاست. با این تفاوت که هویزه "قتلگاه" هم هست. یک قتلگاه را تصور کن. توی قتلگاه آب نیست، غذا نیست، نیروی کمکی نیست، امکانات و تجهیزات نیست. دشمن با تانک افتاده بود روی بدن شهدا و مجروحین ...
جوان قرار بود چند روز آینده لباس دامادی بپوشد. صبح روز سوم مهرماه 59 صدام برای عرض تبریک هم که شده (!) چند هواپیما به آسمان هویزه فرستاد، تا برای شادباش مانوری بزنند وعروسک هایی به عنوان هدیه برای او و هم شهریانش بفرستد. عروسک ها از هواپیما به زمین ریختند. داماد به طرف یکی از از آنها رفت. عروسک را در آغوش خود فشرد. داماد تکه تکه شده بود! عروس خانم لباس مشکی به تن کرد!
سهام با آنکه دختر بچه ای بیش نبود، غیرت و رشادت را از مادربزرگ های خود به ارث برد. کوزه آبی به سر گرفته، به همراه دوستانش راهی رودخانه شدند تا آب بیاورند. عراقی ها مزاحم آنان شدند و یکی از مزدوران بعثی با گلوله، کوزه دختران را بر سرشان می شکست، سهام مثل شیر می غرید:« مگر شمر هستی؟!» این حرف سهام برای عراقی سنگین بود. این بار به جای کوزه ، پیشانی سهام هدف تیر قرار گرفت. خبر شهادت سهام به سرعت پخش شد. غیرت مردم هویزه آنان را تحریک کرد تا این بار مردم کاسه کوزه که هیچ، بند و بساط زورگویی آنان را جمع کنند. فردای آنروز ، دهم مهر، پایگاه مزدوران سقوط کرد و با خفت فرار کردند.
یک سرباز عراقی چنین می گوید:«در محله ای که ما مستقر بودیم، یک پیرزن و پیرمرد باقی مانده بودند و روزی یک بار برای گرفتن غذا نزد ما می آمدند. یک روز که به مقر آمده بودند، یکی از افسران ضد اطلاعات وارد مقر شد و آن دو را دید. پرسید :« چرا به اینها غذا نمی دهید؟» . بعد رفت و از مقر یک گالن نفت آورد و روی پیرزن خالی کرد. بعد کبریت زد. پیرزن درآتش می سوخت ، جیغ می کشید و سرانجام بر زمین افتاد و ذره ذره سوخت. پیرمرد ضجه می زد. ستوان او را کشان کشان تا رودخانه برد. دست و پایش را با سیم تلفن بست و او را در رودخانه انداخت. آخرین بار پیرمرد را دیدم که چند بار در رودخانه بالا و پایین رفت و بعد ناپدید شد.»
ولی در نهایت پیروزی از آن حزب خداست و رزمندگان ما وابستگی خود را به حزب خدا ثابت کردند.
|